تبليغاتX
" سوگند "

" سوگند "

"سوگند به هر چهارده آیه نور ، او خواهد آمد "

قوم به حج رفته

(ای قوم به حج رفته)

دیدن همیشه خوب است
خواه دیدن آن زیبا یی ها باشد
خواه دیدن این زیبایی ها
شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد

شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم
از این هم کهنه تر باشد

شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد

شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد

شاید صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم

شاید خانه آخرتمان از این بدتر است

شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ،
زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند

شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود

و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد

چشمها را باید شست

دل خوش از آنيم که حج ميرويم

 غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم  

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/27ساعت 17:40  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

جذابیت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 14:7  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

عاشقانه

همیشه با بدست آوردن اون كسی كه دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست كه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میكنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی كردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مكن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشدافسوس...آن زمان كه باید دوست بداریم كوتاهی میكنیم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازی میكنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می كشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 17:10  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

نامه پسر به پدر

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستاسیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق

پسرت

John


پاورقی: پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/05ساعت 16:12  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

دختر فداکار

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/01ساعت 9:0  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

ماه محرم

õ حضرت امام حسین (ع) :  õ

سلام هفتاد حسنه دارد ،شصت  و نه  حسنه ازآن سلام كننده و يكی از آن جوابگوست .

 

فرا رسیدن روزهای غمبار تاسوعا و عاشوراي حسيني

و شهادت مظلومانه و جانگداز سالار شهیدان و سرور آزادگان جهان

ccc  حضرت ابا عبدالله الحسين (ع)  d dd

به همراه اهل بيت و ياران وفادارش(عليهم السّلام)

بر شيعيان جهان و شیفتگان آن امام هُمام تسليت باد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 13:28  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Clip2Ni.Com


همه ما پنهانی و در نهان، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد

 و خود می گوییم و خدا شنونده است. آنچه در این پست می خوانید بخشی

 هایی از گفتگوهای "من وشما"، با خداست:

همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی كسی و درماندگی

 سراغش را می گیریم ...

همان كه هیچگاه ما را از یاد نمی‌برد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 11:33  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

عید سعید غدیر خم

 

                                               علي آن شير خدا شاه عرب  
                                                الفتي داشته با اين دل شب
                                              شب ز اسرار علي آگاه است
                                                دل شب محرم سر الله است
                                               شب شنفته ست مناجات علي 
                                               جوشش چشمه‌ي عشق ازلي
                                               قلعه باني که به قصر افلاک 
                                                سر دهد ناله‌ي زندانيِ خاک 
                                               اشکباري که چو شمع بيدار
                                               مي‌فشاند زر و مي گريد زار
                                               دردمندي که چو لب بگشايد 
                                                  در و ديوار به زنهار آيد
                                               کلماتي چو دُر آويزه‌ي گوش
                                              مسجد کوفه هنوزش مدهوش

                                               فجر تا سينه‌ي آفاق شکافت
                                               چشم بيدار علي خفته نيافت
                                               ناشناسي که به تاريکي شب 
                                                مي‌برد شام يتيمان عرب
                                              پادشاهي که به شب برقع پوش 
                                              مي‌کشد بار گدايان بر دوش
                                                تا نشد پردگي آن سر جلي 
                                               نشد افشا که علي بود علي

                                              شاهبازي که به بال و پر راز 
                                                مي‌کند در ابديت پرواز
                                              عشقبازي که هم آغوش خطر
                                                خُفت در خوابگه پيغمبر
                                                 آن دم صبح قيامت تاثير
                                              حلقه‌ي در شد از او دامنگير
                                                دست در دامن مولا زد در 
                                              که علي بگذر و از ما مگذر
                                              شال شه وا شد و دامن به گرو 
                                             زينب‌اش دست به دامان که مرو
                                               شال مي‌بست و ندايي مبهم 
                                                 که کمربند شهادت محکم

                                               پيشوايي که ز شوق ديدار
                                               مي‌کند قاتل خود را بيدار
                                               ماه محراب عبوديت حق
                                             سر به محراب عبادت منشق
                                            مي‌زند پس لب او کاسه‌ي شير 
                                                مي‌کند چشم اشارت به اسير
                                            چه اسيري که همان قاتل اوست 
                                           تو خدايي مگر اي دشمن دوست

                                               شبروان مست ولاي تو علي 

                                               جان عالم به فداي تو علي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 9:46  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

انشاء يك بچه تيزهوش ايراني

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.
تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد ...
البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود.
خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس"با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند.
پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.
از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/15ساعت 14:2  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

طنز

 
 

براي ديدن ادامه عكس هاي اين مطلب، اينجا كليك كنيد

نامه غضنفر به زنش (طنز)




روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+
+
+





+
+
+

شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

+
+
+

حال ترجمه از زبان همسرش

برو ادامه مطالب تا ببینی چی گفته

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 8:47  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

هدیه کریسمس

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست میآمد.دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است.پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود!
پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟
اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان،من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/29ساعت 11:51  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

تولد هشتمین پیشوای مسلمین

 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد

صبح از سمت خراسان تو بر می خیزد

نور ماه هر صبح می افتد به در خانه تو

بعد از گوشه چشمان تو بر می خیزد

امام رضا (ع):هرگز بر کسی خشم نگیر، از کسی چیزی مخواه و هرچه برای خودت می خواهی برای دیگران نیز بخواه.


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد،
نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا-ع مبارک باد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 11:19  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

خدا

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها ودشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود.
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود.
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.
خداآن جا بودبر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 11:20  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

مادر

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه

لالایی های تو  ای مادر منو به گریه میندازه

 

مادرم تو ای فرشته خوبی ها ، مادرم تو اي گوهر كمياب

زندگاني

مادرم تو اي بهترين بهانه واسه زنده بودنم

مادرم اي پاره تنم 

 مادرم تو اي شريك غم و شادي هاي من

مادرم مظهر وفا و صفا و صميميت

مادرم بي تو من هيچم........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/12ساعت 12:35  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

پرنده و شکارچی

یک شکارچی، پرنده‌ای رابه دام انداخت.

پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفندبسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی.

اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.

پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی،

پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم.

پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم.

مرد قبول کرد.

پرنده گفت:پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.

مرد بلافاصله او را آزادکرد. پرنده بر سر بام نشست...

گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.

پرنده روی شاخه درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.

مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟

یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟

پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.

ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟

مرد به خود آمد و گفت ای پرنده داناپندهای تو بسیار گرانبهاست.

پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت: آیا به آن دوپند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟

پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذرپاشیدن در زمین شوره‌زار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/06ساعت 14:24  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

زن

سلامممممممممممممم دخملیا و آقا پسرای گل

امروز با یه آپ متفاوت خدمتتون رسیدمممممممممممم

میدونین بعضی وقتا احساس می شه داره در حق خانومای عزیز (منظورم جنسیتمونه) ظلم می شه.

همیشه اقایون گرام نقطه ضعفای خانومارو عین یه برچسب محکم چسبوندن تو پیشونیمون تا که چی بشه؟ معلومه عیبای خودشون رو نشه..........

اما من امروز اومدم تا از حق نگذرم .......

نمی گم ما عیبی نداریم ولی در مقابلش عیبای شمارو هم گفتم تا در اخر به یه نتیجه جالب برسیم........

چه نتیجه ای ؟

معلومه دیگه اینکه علت وجود بشر ماییم یا شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منظورم آقایونه یا خانوما!!!!!!!!

حالا خودت برو ادامه مطلب و نتیجگیری کن.......

منتظرتونم ها........خدایی قانع کننده نتیجه گیری کن....

ممنونم.........



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 12:35  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

یکی بود،یکی نبود!

 

آی آدمای شهر گنبد کبود                        یکی بود به یادتون یکی نبود

یکی که شبا رو آروم خط می زد               یکی که شبا ترانه می سرود

آی آدمای با کلاس پر غبار                      آی مثلا آزادی پشت حصار

می دونید؟ یکی تو غصه جون می ده          می دونید؟داره می سوزه سایه سار

آره آسمونو باید حس کنید                        ته قلبمونو باید حس کنید

اگه امشب برسه امام عشق                      ته عشقمونو باید حس کنید

الهی شرمنده نشه هیچ بابایی                   اسیر پوزخنده نشه هیچ بابایی

کی تا حالا اشکای بابا رو دیده؟               الهی درمونده نشه هیچ بابایی

منصور آراد

دوباره ماه مهر شد. بازم شور و هیجان . بازم هر روز در انتظار چیزی تازه ! عصرای سال تحصیلی برای من خیلی قشنگه .برای من...  روزا ارزش واقعی خودشونو دارن . غروبا رو حس می کنم . سحرها رو حس میکنم . خداحافظ تنبلی تابستانه من . خداحافظ بی کاری ! عذر می خوام اگه بدی کردم .مخصوصا از خانم مهتا که فکر کنم ناخواسته باعث ناراحتیشون شدم.همینطور ماه عزیز.که دیگه واقعا باعث ناراحتیش شدم. معذرت ! و...

خداحافظ خورشید ... خداحافظ ماه ... و خداحافظ سایه .......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/31ساعت 9:3  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

خاطراتي از دوران مدرسه

يادم مياد سال اول راهنمايي بودم كه يه هواپيماي عراقي شروع كرد به بمب انداختن توي شهرمون و اتفاقاً تنها شانسي كه اورديم من و بچه هاي مدرسه اون موقع توي حياط مدرسه مشغول بازي بوديم و اتفاقاً يكي از اين بمب ها درست افتاد پشت مدرسمون و چنان صدايي از اين بمب بلند شد كه همه بچه ها نزديك بود از ترس سنكوب كنيم و جاتون خالي همه شروع كرديدم به جيغ كشيدن و فرار از مدرسه كه يهو يادم اومد كيفمو توي كلاس جا گذاشتم و دوباره با ترس و لرز رفتم توي كلاس و ديدم تمام شيشه هاي كلاس شكسته شدن و منم زود كيفمو برداشتم كه برم يكدفعه چشمم به كيف بچه هاي همكلاسيم افتاد كه  همون جا توي نيمكت مونده بودن و منم از سر دلسوزي تا اونجايي كه تونستم چندتا كيف با خودم برداشتم و از كلاس زدم بيرون كه بعدش هم باباي خدا بيامرزم اومد و كيف ها رو از دستم گرفت و با خودمون برديم خونه و جاتون خالي مدرسه هم به مدت دو هفته تعطيل شدو توي اون دو هفته خيلي خوش گذشت چون نه مدرسه اي ميرفتيم و نه خبري از هواپيما ي عراقي بود.

"دوستان عزيزم همين الان دست بكار شيد و يكي از خاطرات خوب يا بد دوران مدرسه تان را تعريف كنيد".

(ماه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/30ساعت 17:6  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

گلبرگ ایام ، روز بازگشایی مدارس

                                   

بارالها! به سوي تو آمده‌ام تا دريابي‌ام، در اين بي سر و سامانْ بازار دنيا. به سوي تو آمده‌ام تا از تو مدد جويم؛ ياري طلبم و بخواهم که مرا به خود وانگذاري؛ که من پوچم بي تو!

اکنون که در آستانه شروع ماه مهر هستيم و سال علم‌آموزي جديدي پيش روست، از تو مي‌خواهم مرا ياري کني تا در مسيري گام بردارم که مروّج علم و آيين تو باشم.

ياري‌ام کن تا همواره در آموختن، حريص باشم و در ترويج آموخته‌هايم، سخي.

ياري‌ام ده تا بياموزم آنچه را تو مي‌پسندي و دوري جويم از آنچه ناپسند توست.

کمکم کن قلم که در دست مي‌گيرم، به ياد تو باشم و آنچه مي‌نگارم، مورد رضاي تو باشد. بر صفحه تاريک دلم با قلم الهي‌ات نقشي بزن که تا زنده‌ام، به اينکه موجودي مفيد فايده در هستي بي‌پايانت بوده‌ام، به خود ببالم.

در اين ماه مهر، از مهر بي‌کران خويش باز هم به من ببخش و اين آغازِ دوباره را برايم آغازي مبارک رقم بزن.

به لطف و کرمت، يا ارحم الراحمين!

(ماه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/30ساعت 9:13  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

دنیای سایه ها

 

روزهاست حسرت سخني سينه ام را مي فشارد

راه ها را اشتباه پيمودم ...

راه بازگشت اما باز

شب ! سايه ي دل انگيز روز !

از پس سردي حزن آلود دستانت

خواهي ديد خيسي چشمم را ...

پس از آن طوفان سايه ، كه قلبم را

به زندان ملال انگيز گناه فروخت

و نفرين به تو ... تو اي سنگ سياه تن

در آن زمان كه نور پاك وجودت را

به سياهي چشمان دخترك

فروختي!

زان هنگام ... تهي شدي ... از خدا ... از طراوت ... از عشق !

سايه را در پشت قدم هايت زمين گير كن !

تا مگر شاخه گلي ...

ضمين تو در قبر باشد .

( مرحوم منصور آراد )

 

سايه يعني همراه ....... هر جا كه باشه

يعني خنكاي نسيم صبحگاهي

يعني امان ...

با اين تفاسير اما ...

دوستش نمي دارم .

زيرا از نور ... از خورشيد ... آن عنصر نوراني جهان هستي ....... مي گريزد

سوگند ... سوگند به جرعه اي نور كه خداوند در من نهاد

او را خواهم سوخت ....... در هرم نورانيت ... نه در حربه آتش ....

تا دگر نگريزد . آن اسب گريز پايم !

=======================================================

پ ن : اول از ماه عزیز عذر می خوام.که زود آپ کردم!دوم به آن علت که بوی مدرسه و کتاب و دفتر و خودکار و امتحان و ... می آید و پدر و مادر عزیزمان طبق روال ‌‌٬ این سیستم بی چاره ما را غصب می کنند و در انباری بایگانی می کنند باید به استحضار برسانم که دیگر نمی توانم فرت و فرت آپ کنم.از خدا می خواهم این فرصت را از ما نگیرد و دوباره بتوانیم زرت و زرت مطلب بریزیم و سر شما رو درد بیاریم.انشاا... کافی نت مدرسه مان راه بیفتد و بتوانیم از آنجا با شما در ارتباط بریم!درود و صد برو بابا!

پ ن ۲ :بیاید یاد بگیریم به وظیفه مون عمل کنیم و ارزش چیز هارو بشناسیم.به درستی...و البته باید از اهلش بپرسیم و نه هر که دیدیم.چون خیلی ها در کمین انسان ها هستند.خود را به پایه محکم گره بزنید و نه فرقه و گروه های نو پا و عجیب و غریب.باید بگم راه معلومه و راهنما حی و حاظر دیگه بقیش با خودتون! در این صورت همه می رسیم به سعادت بزرگ و باید بگم خدا آدما و دنیا رو سیاه نیافرید و هیچ وقت نگفته سیاهش می کنم.تقصیر این عینک های دودیه!(سایه)

اللهم عجل لولیک الفرج

یا علی(ع)

=================================

ضمیمه بعدی: بفرما خورشید جون.اینم کاملش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/29ساعت 12:41  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

حکمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، پرت شده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا    می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.

(ماه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/28ساعت 9:51  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

به مناسبت چهارشنبه ، سالروز آغاز جنگ تحميلي

shahid.jpg

اسمش " علي اصغر " بود . يه جوون بسيجي ... عزم قوي داشت . اينو از سجده هاي طولاني و مكررش يا پنج بار زيارت عاشورا خوندن در روزش مي شد فهميد . مثل من نبود كه نماز ظهر و عصرم سر جمع 2 دقيقه هم نمي شه . خوب بهترين حالت بندگيشو شناخته بود . زيبا بندگي مي كرد . مي گفت : من در سجده به شهادت مي رسم .

اينجا كربلاي پنج . همين حالا خبر آوردن كه " علي اصغر قرائي " شهيد شده . آره ... در حال سجده شهيد شده . وقتي شنيدم موهام سيخ شد . تنم لرزيد . خدايا ! كاشكي منم در حال بندگيت بميرم . در حال سجده بر تو بميرم . به همين سادگي و زيبايي ...

آهاي آدما .... خوشبختي و سعادت بهتر از اين ؟؟؟ بهتر از اين كه در بهترين حالت ممكن كه برات اتفاق مي افته بميري ؟ آره... علي اصغر زيبا رفت . با نماز رفت . زير پرچم حسين (ع) رفت . حالا من و تو مونديم ... چي كار كرديم ؟! واي خدا ...

گفتند نزن ، حرف شهادت ممنوع            گفتند مرو ، راه سعادت ممنوع

بگذار به موسيقي خود گوش كنيم            از قاصدك سوخته صحبت ممنوع

اللهم عجل لولیک الفرج

-------------------------------------------------------------

پ.ن: درسته يكم زوده اما اين پست به مناسبت سالروز آغاز 8 سال دفاع مقدس نگاشته شده .عکس بالا به خاطر قالب وب کاملا نمایش داده نمی شود.اگر مایل به دیدن کامل اون بودید روی آن کلیک کرده یا در سیستم ذخیره کنید.

 (سايه)

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/26ساعت 23:24  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

شب ...

در حباب كوچك .... روشنايي خود را مي فرسود

ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سر شار از انبوه صداهاي تهي

شب مسموم از هرم زهر آلود نفس ها

شب ...

 

گوش دادم

در خيابان وحشت زده تاريك

يك نفر گويي قلبش را

مثل حجمي فاسد

زير پا له كرد

در خيابان وحشت زده تاريك

يك ستاره تركيد

گوش دادم ...

 

سلام . من سايه هستم . يه چند روزي اينجا مهمون خورشيد و ماه هستم . اميدوارم اينجا به درد بخورم .

اين يه هفته اي كه گذشت من مسافرت بودم . براي همين نتونستم عيد رو بهتون تبريك بگم . الان هم كه ديگه به درد نمي خوره ... انشاا... عيد بعدي جبران ميكنم !

از خورشيد و ماه عزيزم هم تشكر ميكنم كه يه مدت منو تحمل ميكنن . در پناه خدا درست زندگي كنيد ...

يا علي (ع)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/25ساعت 13:7  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.......
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:

 ” مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد "و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست......

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
” با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ” گنجشك گفت:

 ” لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام " .

 تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟

چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت :

” ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي " .

 گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت ” و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي."
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/23ساعت 22:52  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

دخترک

دخترک طبق معمول هر روز جلوي مغازه کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :    "اگر تا پايان ماه ، هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/20ساعت 13:11  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

عید فطر

       عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

............................................................

فرا رسیدن عید سعید و پر برکت فطر را به همه دوستان عزیزی که ما رو شرمنده خودشون کردن و با نظرای خوشگل و مفیدشون راهنماگر و امیدبخش ما برای ادامه راه شدن تبریک عرض می نماییم.

کوچیک همه شما (خورشید و ماه و سایه ) که سایه جون تازه به جمع ما ملحق شدن و امید که مطالب ایشان مفید فایده و ثمر بخش بوده و باعث جلب رضایت شما دوستان همیشگی ما باشد.

ممنون.خوش باشید و خوش بگذره تعطیلات.

با آرزوی بهترینها برای همه شماها.(ماه)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 15:23  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

شیطان و فریب زنان

سلام به دوستاي گلم . مطلبي که اين دفعه اماده کردم شايد تکراري باشه وزياد توي جامعه ي امروز ما عنوان بشه ولي چون از رسول گرامي اسلام (ص)نقل شده وچون سخنان اين حضرت براي ما مسلمنان حجت هست اين مطلب و گذاشتم .

 اميدوارم خواهرا و برداري گلم ازاين مطلب کمال استفاده رو بکنن ودر ترويج اون کوشا باشن . درضمن منبع اين مطلب معتبره . حالا هر چه زودتر برو ادامه مطلب......

.......................................................................

بعداً نوشت:

سلام بچه ها خوبین؟

نماز روزه هاتون قبول باشه.

انگاری قراره هر روز به اجرام آسمانی این وبلاگ اضافه بشه.خواستم ورود (سایه) را به وبلاگمان خوش آمد بگم و امیدوارم با ورود سایه ، وبلاگ پربارتر از قبل بشه.

خلاصه کسی دیگه ای هم مایل بود به عنوان کهکشانی ، ستاره ای و ... به جمع ما بپیونده ما در خدمتیم 

راستی پیشاپیش عیدتونم مبارک

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/14ساعت 12:56  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

در آغوش پروردگار

سلام

من باز اومدم.....

ممنونم از همتون که واسم دعا کردین...

شرمنده نشد بیام وبلاگتون و ازتون تشکر کنم......

خواهشاً این چند شب دیگه هم از دعای خیرتون محرومم نکنین..

حالا برین ادامه مطلب.....طولانی هست ولی خواهشاً همشو بخونین....من که خودم خیلی خوشم اومد واسه همین گذاشتم تا شما هم بخونینش.....

وقت کردم حتماً می یام همتون و خبر می کنم اگرم نشد از الان عذر خواهیم و اعلام می کنم.

التماس دعا(خورشید)


بعداً نوشت:

سلاممممممممممممممم بچه ها خوبین؟

امشب شب23 ماه رمضونه تو اکثر احادیث اومده که سرنوشت در این شب رقم می خوره

شان این شبا بالاس قدرشو بدونین منم یادتون نشه....

فردا هم که می دونین روز قدسه.........خواهش می کنم حتماً برین  راهپیمایی......

التماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/09ساعت 12:4  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

پیرمرد و دختر

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/08ساعت 9:37  توسط خورشید & ماه & سایه  | 

خورشید ملتمس دعا

ســـــــــــــــــــــــــــــــلام دوستای نازنین خودم

نماز روزه هاتون قبول باشه

اول از همه بهتون بگم بابا من دیگه آپ نمی کنم دوستم این زحمت و می کشه و وبلاگ و به روز می کنه.حالا ایشون یه ریزه تنبل تشریف دارن و خبر بروز رسانی رو تو بوق و کرنا نمی کنن من بی تقصیرم...

البته همین قدر که لطف می کنن ونمی ذارن که گردوغبار بی کسی رو وبم بشینه خودش خیلی کاره.همینجا رسماً ازشون تشکر می کنم ولی حالا محض خاطر بچه ها ازت تقاضا می کنم خواهشاً در صورت امکان خبر بده به بچه ها آپ کردی.باشه؟؟؟؟

خوب برم سر اصل قضیه ، می دونین که امشب شب 19 ماه رمضونه،جا داره شهادت امام اول شیعیان حضرت علی(ع)و بهتون تسلیت بگم و ازتون بخوام خیلی واسم دعا کنین.

اینکه می گم واسم دعا کنین چون نیاز دارم ، محتاج دعاتونم ،  به بن بست رسیدم ، من آدمی نیستم که زود میدون و خالی کنم ولی الان حس می کنم ظرفیتم تکمیله ، دیگه تحمل توداری و خودخوری ندارم ، نا شاکر نیستم همیشه ممنون خدا بودم واسه تک تک نعمتایی که بهم داده ولی با این مشکلم نمی تونم کنار بیام ........

تو یکی از همین شبایی که پیش رومونه قراره سرنوشتمون رقم بخوره ، به خودش قسمتون می دم ازش بخواین فراموشم نکنه ، می دونم هیچ وقت بدم و نمی خواد می دونم اونچه صلاحمه قراره به سرم بیاد ، می دونم ظرفیتم و می دونه ، می دونم اینا همش امتحانه ولی بهش بگین اینبارو نه ، اینبارو ساده ازش بگذر، بهش بگین دیگه طاقت ندارم ........

بگین اگه کاری کرده که دلتو به درد آورده ، اگه بنده ی خوبی واست نبوده ، اگه ناشکری کرده ، اگه اونجوری که  می خواستی نبوده ، اینبارم به رحیم و رحمانیت خودت ببخشش ........

ولی سر این قضیه باهاش معامله نکن......

خلاصه بچه ها دارم همتونو واسطه قرار بدم که حاجتم و بگیرین از خودش ........

خدا جون من بدم درست ولی اینا که پاکن.........

به پاکی دلای همشون قسمت می دم دستم و رد نکن.........


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 9:7  توسط خورشید & ماه & سایه  |